تبليغاتX
عشق ابدی
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟..میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم ...
از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم ...
اگه دستم برسه به آسمون ...
با ستاره ها قیامت می کنم ...
نمیذارم کسی عاشق نباشه ...
ماه و بین همه قسمت می کنم ...
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم ...
حرف های نگفتنی رو میشه دید ...
می شه تو سکوت بین ما دو تا ...
خیلی از نشنیدنی ها رو شنید ...
قصه جدایی ما آدما ...
قصه دوری ماست از خودمون ...
دوری من و تو از لحظه عشق ...
دوری سادگی گمشدمون ......

دوستان واسه همیشه این وبلاگ رو ترک میکنم
خدانگهدار همتون!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 22:36  توسط مائده  | 

 

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،

از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،

نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.

عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.

با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.

 


 و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند 

 

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 12:59  توسط مائده  | 

از جوانمرد پرسیدند:نشان کسی که خدااورا دربرگرفته است،چیست؟

گفت:آن که ازفرق تاقدمش همه ازخدابگوید.

دستش از خدابگوید،پایش ازخدابگوید،نشستن

ورفتن ودیدنش از خدا بگوید،وحتی نَفَسَش،نَفَسَش از خدا بگوید.

مثل مجنون که هر که می رسید ازلیلی اش می گفت،به زمین وبه دریاوبه دیوار،

به مردم و به درخت و به گوسفندان.....

مومن،مجنونی است که لیلی اش خداوند است.


  عرفان نظر آهاری 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 12:43  توسط مائده  | 

بگذار هرکجا تنفراست

بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگی هست

ببخشایم

وهر کجا غم هست

شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی

همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند

دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 10:19  توسط مائده  | 

شمارش معکوس سفر به سرزمین عشق شروع شد!

 

هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:29  توسط مائده  | 

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
راحت جان وشفای دل بیمار آنجاست

من دراین جای همین صورت بی جانم وبس
دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

درددل پیش که گویم
غم دل باکه خورم
روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تونیست
رخت بر بند که منزلگه احرار آن جاست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 14:53  توسط مائده  | 

ما که اين همه براي عشق

آه و ناله ي دروغ مي کنيم

راستي چرا
در رساي بي شمار عاشقان
                             -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند

از نثار يک دريغ هم
  دريغ مي کنيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 13:49  توسط مائده  | 

عاقلي ، ديوانه اي را داد پند
كاز چه بر خود مي پسندي اين گزند

مي زنند اوباش كويت سنگها
ميدوانندت ز پي فرسنگها

كودكان ، پيراهنت را مي درند
رهروان ، كفش و كلاهت مي برند

ياوه مي گويي ، چو مي گويي سخن
كينه مي جويي ، چو مي بندي دهن

گر بخندي ، ور بگريي زار زار
بر تو مي خندند اهل روزگار

نان فرستاديم بهرت وقت شب
نان نخوردي ، خاك خوردي ، اي عجب

آب داديمت ، فكندي جام آب
آب جوي بركه خوردي ، چون دواب

خوابگاه ، اندر سر ره ساختي
بستر آوردند، دور انداختي

بر گرفتي ز ادمي ، چون ديو روي
آدمي بودي و گشتي ديو خوي

دوش ، طفلان بر سرت گِل ريختند
تا تو سر برداشتي ، بگريختند

نانوا خاكسترافشاندت به چشم
آن جفا ديدي ، نكردي هيچ خشم

رندي ، از آتش كف دست تو خست
سوختي ، آتش نيفكندي ز دست

چون تو ، كس ناخورده مي مستي نكرد
خوي با بدبختي و پستي نكرد

مست را ،مستي اگر يك ره بود
مستي تو ، هر گه و بي گه بود


بس طبيبانند در بازار و كوي
حالت خود ، با يكي ز ايشان بگوي

گفت ، من ديوانگي كردم هزار
تا بديدم جـــــــــــلوه پروردگار

ديده ، زين ظلمت به نور انداخته ام
شمع گشتم ، هيمه دور انداختم

تو مرا ديوانه خواني ، اي فلان
ليك من عاقلترم از عاقلان

گر كه هر عاقل ، چو من ديوانه بود
در جهان ، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان ، كاين مدعا را يافتند
گم شدند از خود ، خدا را يافتند


من همي بينم جلال اندر جلال
تو چه مي بيني ، به جز وهم و خيال

من همي بينم بهشت اندر بهشت
تو چه مي بيني ، به غير از خاك و خشت

چون سرشتم از گِل است ، ازنور نيست
گر گِلم ريزند بر سر ، دور نيست

گنجها بردم كه نايد در حساب
ذره ها ديدم كه گشته است آفتاب


عشق حق ، در من شرار افروخته است
من چه مي دانم كه دستم سوخته است


چون مرا هجرش به خاكستر نشاند
گو بيفشان ، هر كه خاكستر فشاند

تو ، همي اخلاص را خواني جنون
چون تواني چاره كرد اين درد ، چون

از طبيبم گر چه مي دادي نشان
من نمي بينم طبيبي در جهان


من چه دانم ، كان طبيب اندر كجاست
مي شناسم يك طبيب ، آنهم خداست

  
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 23:23  توسط مائده  | 

کودکيهايم اتاقي ساده بود
قصه اي،دور اجاقي ساده بود

شب که مي شد نقشها جان مي گرفت
روي سقف ما که طاقي ساده بود

مي شدم پروانه، خوابم مي پريد
خوابهايم اتفاقي ساده بود

زندگي دستي پر از پوچي نبود
بازي ما جفت و طاقي ساده بود

قهر مي کردم به شوق آشتي
عشقهايم اشتياقي ساده بود

ساده بودن عادتي مشکل نبود
سختي نان بود و باقي ساده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 23:15  توسط مائده  | 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟!

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:14  توسط مائده  | 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نا دیدن نیست

زندگی چون گل سرخیست

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم،

عطر و برگ و گل و خار

همه همسایه دیوار به دیوار همند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:8  توسط مائده  | 

قلم زرین سرنوشت

سرنوشت ها را می نوشت

نوبت به من که رسید

آن جوهر طلایی ریخت

و با مداد سیاه بر پیشانی ام نوشت:

"تویی اسیر سرنوشت..."

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:45  توسط مائده  | 

من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر بخت من آری

 که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم...

                                                                        "مهدی جان"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:42  توسط مائده  | 

چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در فضایی پر از شراب نفس میزنم،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام...

هر قطره اش فرشته ایست که از آسمان بر سرم

فرود می آید... چه میدانم؟

خداست که دارد یک ریز غزل می سراید

غزل های عاشقانه مهربان و پر از نوازش...

                                                                     "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:30  توسط مائده  | 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:8  توسط مائده  | 

بعد از هر نماز به سراغ بت هایی میرویم که در نماز اونارو شکستیم و تا نماز بعدی از

 ان ها دلجویی میکنیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 9:30  توسط مائده  | 

امروز مامان یک بنده خدایی رو دیدم

داشت دنبال آدرس میگشت واسه پسرش بره خواستگاری

خیلی خوشحال شدم...

از همینجا براش آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:47  توسط مائده  | 

دلم تازگی ها یادش میرود حرف هایش را باید بگوید

همینطور سکوت میکند و

تمام حرفها میپرند توی چشم هایم

مگر چشم های من چقدر ظرفیت دارند؟

هم ببارند

هم بگویند...



+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:14  توسط مائده  | 

نه هوا ابریست، نه بارانی می بارد.

پس بهانه ی دلم برای این همه سنگینی چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:45  توسط مائده  | 

دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
اي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر

شعر از:يدالله عاطفي

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 16:33  توسط مائده  | 

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستند که آنجور که می خواهند زندگی می کنند. آنها کسانی هستند که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارند تغییر میدهند..

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:21  توسط مائده  | 

وقتی انسان از هر چه دوست می دارد به خاطر خدا می گذرد و دست می شوید خداوند انرا به او باز می گرداند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 23:28  توسط مائده  | 

میخوام که با دست خیال......خدا رو نقاشی کنم

رو زانوهاش اشک بریزم..........هوا رو بارونی کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 23:25  توسط مائده  | 

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر : 

ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن

 

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 23:16  توسط مائده  | 

صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود

اگر

صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:24  توسط مائده  | 

فقط ۱۸ روز دیگه تا رفتن به حرم عشق مونده.. چه زود گذشت عین برق وباد

میترسم اونجا هم زمان همینقدر زود بگذره

خدایا کمکم کن با درک و معرفت برم تا پاک برگردم..

                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:59  توسط مائده  | 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد


گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!


مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام


چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام


و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن


اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور


گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق


كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز, روسپید شویم


چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج


و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست


اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 16:26  توسط مائده  | 

خدایا کمک کن که راه تو گیرم

چو فرمان دهی، از تو فرمان پذیرم

خدایا، کمک کن که در زندگانی

به راه رضای تو باشد مسیرم

خدایا نظر کن، که در مشکلاتم

بجز دامن پاک عترت نگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:23  توسط مائده  | 

خوشا دل سپردن به عشق خدایی

ز قید هوس های دنیا، رهایی

خوشا، از گناهان همه توبه کردن

به درگاه حق، نیمه شب، چهره سایی

خوشا بر فراز جهان پر گشودن

گذشتن ز خودبینی و خودنمایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:22  توسط مائده  | 

مهدیا!

از پاسخ من معلمان آشفتند

                                         از حنجره شان هر چه درآمد گفتند

اما بخدا هنوز من معتقدم

                                         از جاذبه تو سیبها می افتند...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:5  توسط مائده  |